تبليغاتX
یک دنیا یکرنگی

درباره وبلاگ

منوی اصلی

صفحه نخست
تماس با ما
آرشيو

وبلاگ دوستان

جان کوچولو
مشق شب
satan boy
anti_boysمثل آنتي ويروس
دختر ترقه فروش
آخرین نفر
ماه محزون(مهسای گلم)
پسران جهنمی(آقا مسعودبزرگ)
فریاد بی صدا(آلیس گلم)
.::غریب دیروز اشنای امروز ::. (آساهی تریپ توپ)
جوک و عکس های باحال(آقا سعید)
دختران جهنمی(آبجی گلم)
Alezo0~ rebeka (آرزو شیطون بلا)
دختر خاکستری(محشره)
میتی هیتی
مرکز بزرگ کد آهنگ برای وبلاگ
((( هری و...(سارا) = هری پاتر برای همیشه )))
دستنوشته های یک گیله مرد
صفای اشک وفای غم
کارت پستال
نشانی
خاطرات روزانه(زینوووووی عزیزم )
زهرای عزیزم....:-*
:: پسران شهمیرزاد ::

آخرین مطالب

معذرت........

ذهن زيبا
خوب یا بد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا دیگه نمیشه بخندی
باهووش مثل من و سارا
باز هم عاشورا اومد
یلدا تون مبارک
همسفر
صندلی؟؟؟
مسواک یادت نره
من و خودم
داربی
همه چیز از داربی
صدای مرا از دوزخ می شنوید
سارا کجایی
تسویه حساب
بوی بد نفرت
داستان آموزنده:
مستر بین
حمایت از حمید
زندگی یعنی
the last leaf
؟؟؟؟؟؟
لبخند
ضد و نقیض
تموم نشده هنوز ....باش تا کنکور بیاد ..هه هه
بی خیال
توبه؟؟؟؟؟
شهرام . ج تبرئه شد !

آمار و اطلاعات

Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog

 معذرت........

www.3jokes.com - عکس، کلیپ،
 جوک، SMS

ادامه مطلب

|+|

نوشته شده توسط سارا و بهاره در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:45

 

 

سخنان بسیارجالب از گابریل گارسیا ماکز

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و

پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن

آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛

بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود

ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

http://www.tanziran.com/

|+|

نوشته شده توسط سارا و بهاره در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 22:42

 ذهن زيبا

 

Let every day be a dream we can touch

Let every day be a love we can feel

Let every day be a reason to live

بگذار هر روز رویایی باشد باور کردنی.

بگذار هر روز عشقی باشد دچار شدنی.

بگذار هر روز بهانه ای باشد حیات بخشیدنی.

*با تشکر از یه دوست

پ.ن:بهي ازاينكه آپ كردم در پوست خود گنجيده نميشي.نه؟

 

|+|

نوشته شده توسط سارا و بهاره در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 20:17

 خوب یا بد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يك پير داناي چيني در حال قدم زدن در يك زمين برفي بود كه زني را در حال گريه كردن ديد.

پيرمرد پرسيد :

براي چه گريه مي كنيد؟

-براي آنكه به ياد گذشته ام افتاده ام، به ياد جواني ام، زيبايي كه در آينه مي ديدم و مردي كه به اوعشق ورزيده ام.خداوند با من بي رحم بوده است.چرا كه به من حافظه داده است.او ميدانست كه من بهار زندگاني ام را به خاطر آورده و گريه مي كنم.

پيرمرد دانا در اينجا به نقطه ي مشخصي در آن زمين برفي براي مدتي خيره ماند .آن زن نيز نا گهان دست از گريه برداشت و پرسيد:

-به چه چيزي نگاه مي كنيد؟

مرد دانا گفت:

-يك زمين پر از گل سرخ. خداوند با من مهربان و سخاوتمند بوده است چرا كه به من حافظه داده است او ميدانست كه در زمستان من ميتوانم هميشه بهار را به خاطر بياورم .

و خنديد

**************************************************

آبراهام راهب ، متوجه شد كه نزديك صومعه سكتا ، شخص عابدي زندگي مي كند كه به دانايي شهرت دارد

نزد وي رفته و از او پرسيد :

-اگر شما امروز زن زیبایی را بیابید، موفق خواهید شدتا فکر کنید او یک زن نمی باشد؟

-مرد عالم پاسخ داد:

- نه اما موفق خواهم شد خودم را کنترل کنم.

راهب ادامه داد: و اگر در صحرا و بیابان مقدارزیادی سکه طلا بیابید،  آیا موفق خواهید شد آنها را همانند یک مشت سن ببینید؟

مرد دانشمند گفت:

-نه ، اما موفق خواهم شد خودم را کنترل کنم و آنها را تصاحب نکنم

راهب همچنان پافشاری کرد :

-واگر دوبرادر روبه رو شوید که یکی از آنها از شما نفرت داشته و دیگری به شما علاقمند باشد،  موفق خواهید شد تا گمان ببرید که هر دوی آنها یکسانند؟

-همان طور که از درون رنج خواهم برد،  با هر دو رادر یکسان رفتار می کنم

آبراهام راهب پس از بازگشتش برای شاگردانش گفت:

-می خواهم برای شما توضیح دهم که یک عالم و دانشمند چه کسی می باشد ،  کسی است که به جای کشتن هواهای نفسانی اش،  آنها را کنترل می کند.  

  (مکتوب)

 

|+|

نوشته شده توسط سارا و بهاره در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 22:30